محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

159

مجمع الانساب ( فارسى )

شيراز آورم . صدق دعوى خود را نبشت و نامه نبشت به خط خود با خشونت و تهديد چنان كه خون از آن مىچكيد و در آخر آن نبشت كه ، بيت : اگر جزبه كام من آيد جواب * من و گرز و ميدان افراسياب اتابك سعد چون آن نامه بخواند دود بر سر او برآمد در حال برنشست و به يك روز به نيريز دوانيد . آوازه درافتاد كه لشكر اتابك آمد . باز نامه نبشت به تواضع و خشوع و در آن ياد كرد كه مرا با خدمت اتابك راه گستاخى نيست و از سر انبساط اين جرأت رفت بايد كه اتابك ضمير خود نرنجاند و در پاى نامه بنوشت كه : همان اسب تو شاه اسب من است * كلاه تو آذرگشسب من است اتابك چون اين نامه برخواند تشريف و خلع فرستاد و خود بازگشت . و در عدل تا جايگاهى بوده كه گويند روزى در اصطهبانان به شكار باز برنشسته بود بيگاه بازدار به اصطهبانان رسيد گوشت طعمهء بازيافت نشد از پيرزنى مرغى بستد و طعمه ساخت . پيرزن بر ممر قطب الدين بنشست و از بازدار بناليد . همان شب بازدار را به دو نيم زد و هر نيمه‌اى بر سر دارى كرد و پيرزن را بهاى مرغ داد و عذر خواست و براتى فرمود . و گويند روزى از وكلاى فرگ يكى بيامد و گفت زندگانى ملك دراز باد ! من مردى پير و وكيل غلات خاص‌ام و محاسبان حساب من بازديدند و جمع و خرج من راست كردند . بعد از آن كه مفاصاى ديوان ستدم در انبار خانه صد و پنجاه خروار غله هست كه من بنهاده‌ام و از آن خاص خداوند است . قطب الدين در حال جواب داد كه تو مردى محيل گربزى ناراست و غله از دست اكره زيادت ستده‌اى به وزن و كم با ارباب حوالات داده‌اى اين مقدار تفاوت سنگ است كه زيادت آمده و تو اين زمان ديانت خود به من مىفروشى . او را برنجانيد و غله از وى بستد و به صدقات داد و هرگز او را عمل نفرمود . و اين كمال كياست او بود . و مناقب او بسيار است و طولى دارد . على هذا آخر عمر با فرگ نشست و چون عمرش امتداد يافت و پادشاهى او به سىسال رسيد هم در فرگ وفات كرد و تابوتش به جوشناباد بردند و از وى دو پسر ماند يكى مظفر الدين محمد كه وليعهد بود و يكى معز الدين عبد الرحمن . معز الدين عبد الرحمن پدر را دفن كرد و خود به ايگ آمد پيش برادر و احوال او نيز شمه‌اى گفته شود . و اللّه اعلم .